|

حسین گفت: زینبم، خدا شما را یاور است
زینب گرفت که این نگاه، نگاه ِ بار آخر است
تا لحظه ی جدا شدن، از عطر آن نگاه چشید
در دم ِ آخر بوسه ای، به گردن حسین کشید
چه تلخ بود لحظه ها، جداییه دو عشق پاک
ولی نداشت زینب از مرگ برادر هیچ باک
نشست در انتظار او کنار درب خیمه گاه
صدای تکبیر حسین به گوش میامد گاه گاه
حسین سمتِ یک هدف می رفت تا رها شود
می خواست تا روز اَزل هدف فقط خدا شود
قامت قرمزی نشست روی ستبر سینه اش
می خواست تا سبک کند تمام حرص و کینه اش
شمشیر از غلاف رفت، دندانه بر گلو گذاشت
ولی گلو نمی برید، شمشیر قدرتی نداشت!
فریاد زد، حسین گفت: بر این نفس خاطره است
بدان که روی این گلو بوسه ای از فاطمه است
درون گود ِ قتلگاه فاطمه نفرین می کرد
شمر با خون حسین خنجرش آذین می کرد
پیکر او جان می داد به زیر لعل ِ اسبها
به زیر پا له می گشت صورت و قلب و دستها
زینب کنار خیمه ها به فکر یک دیدار بود
در آرزوی یک نفس، در انتظار یار بود
وقتی رسید ذوالجناح کنار خیمه بی سوار
به سمت گود قتلگه زینب دوید دیوانه وار
رسید بر نعش حسین، نشناخت او برادرش
می گشت لابلای خون در پی جامه ی تنش
خم شد تمام قامتش وقتی حسینش را شناخت
برادر بی سر رو دید تمام زندگیشو باخت
حسین رفت و پر کشید، سپاه، بی سالار شد
به روی دشت کربلا باران خون آوار شد
چه ساده دشمن بود که از عمل خود شاد بود
اینجا که آخرش نبود، شکر خدا سجاد بود
تا وقتی که بودش حسین، عمودِ خیمه راست بود
حسین بر خاک افتاد ولی هدف سرراست بود
-------------------------------------------------------
بهشت پنهان

یاس٬ از بـوی تـنِ تو عطـر کـم مـی آرد
شمـع٬ از داغِ تـنِ سوختـه غـم مـی بارد
علـی وقـتِ سفـرت٬ یک جـگرِ سوختـه داشت
غـمِ تـو تـا زنـده بـود٬ در دلش انـدوختـه داشت
لـبِ شـاهِ کـربلا از عطـش ای مـادر گفت
غـمِ خـود بـا دلِ زینب٬ لحظـه ی آخـر گفت
گویـی زینب چشمـه ی آب بـه رویـش مـی زد
وقتـی از سـویِ تـو بوسـه بـر گلـویش مـی زد
تشنگـی از لـبِ عبـاس٬ بـه ناگـه رانـدی
وقتـی او را دمِ آخـر٬ پسـرِ خـود خوانـدی
همـه ی عالـم تـو را٬ مـادر خـود پندارنـد
روز مـادر همـه از قلـبِ تـو حـاجت دارنـد
مـا بـه عشـقِ مرقـدت تـا هـر کجـا پـر مـی کشیم
عطـرِ تـو گـر یـافتیـم٬ یک سایـه بـر سـر مـی کشیم
افـسوس کـه علـی روی مـزارت سایبانـی نگذاشت
رفـت و از خاکِ تـو او٬ هیـچ نشانـی نگذاشت
------------------------------------
پ ن:
1- هیچ وقت واسه امام حسین شعر نگفته بودم. تا قبل از اینکه شروع کنم هیچ چیزی توی ذهنم نبود. حتی یک واژه! گفتم یا امام حسین اگه کمک نکنی بنویسم معلومه دوسم نداری! خودمم باورم نمیشه! حالا ازش ممنونم که کمک کرد. شاید کمی آدم بشم. نمی گم اصلا ولی باید کمتر گناه کنم.
2- اشعار باید بهتر از اینا می شد اما نشد. شاید امام در حد توانم کمک کرد. بازم ممنونم ازش.
3- شاید بعدها اصلاح بشه.
4- احساس خوبی بود.
5- از شما ممنون بابت همراهیتون. |